سفارش تبلیغ
صبا
من ایرانیم.....

 

من مشهدیم و افتخار می کنم به مشهدی بودن خودم و ناراحت میشم وقتی یه چیزایی رو میبینم

ناراحت میشم وقتی میبینم که لهجه همشهریام رو به سخره میگیرن ناراحت میشم وقتی میبینم من و همشهریام رو با القاب بی معنی و نا مربوط صدا میکنن.....

من مشهدیم و غمگین میشم وقتی میبینم که هر وقت هر کارگردانی میخواد  سطح فرهنگ پایین بعضی از افراد رو نشون بده از لهجه همشهریام استفاده میکنه برام فرقی نمیکنه که خودم ازش استفاده میکنم یا نه برام مهم نیست که چند بار خودم به این لهجه حرف زدم ولی به کسی حق نمیدم که بخواد این لهجه رو مسخره کنه!!!!!

من ایرانیم و افتخار میکنم به ایرانی بودنم و ناراحت میشم وقتی یه چیزایی رو میبینم

ناراحت میشم وقتی لهجه هم وطنام رو مسخره میکنن ناراحت میشم وقتی هم وطنام رو با الفاظی خطاب میکنن که ...........

ترک،لر،کرد،شیراز،مشهد،اصفهان،تهران مگه نه اینه که ما با هم هم وطنیم ؟مگه ما با هم دوست و برابر و برادر نیستیم؟پس چرا هم رو با این الفاظ خطاب میکنیم؟چرا یاد گرفتیم که از هم به طور کورکورانه پیروی کنیم؟چرا هیچ وقت به حرفایی که در مورد هم میزنیم توجه نمیکنیم؟چرا باید خیلی راحت به هم توهین کنیم؟چرا حاضریم به خاطر دو دقیقه لبخند و شوخی یه قوم و طایفه رو یه دوست و همسایه رو مسخره کنیم؟چرا........

مگه ما به این شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند            که در آفرینش ز یک گوهرند                      اعتقاد نداریم؟

پس چرا با حرفامون باید اعضای بدن خودمون رو به درد بیاریم؟؟؟؟؟

عصبانی میشم وقتی میبینم یه عده همین جوری خیلی راحت حرف های نامربوط میزنن در مورد هم وطنام......حالا چه ترک و چه لر و چه مشهد

آهای مردمی که خیلی راحت با حرفاتون دل هم رو میشکنید بدونید که دل شکست هنر نیست اگه تونستی تکه های یه دل شکسته رو دوباره بند بزنید هنر کردید............

- چند وقت پیش یه پیامک برام اومد....یه جک بود.....وقتی خوندم اون قدر عصبانی شدم که همون جا پاکش کردم میخواستم به فرستنده این حرفایی که بالا نوشتم رو بگم بگم من ایرانیم بگم حق نداری به هم وطنای من توهین کنی...ولی دیدم فایده نداره آخه تا وقتی ما بخوایم بدون اطلاع از هرچیز همین جوری ازش اطاعت کنیم مشکلاتمون باقی خواهد موند....



[ چهارشنبه 92/3/29 ] [ 12:28 عصر ] [ نویسنده ]

نظر

تشکرنامه!

سخت است بخواهی از کسی بنویسی و نتوانی....

سخت است بخواهی خوبی های کسی را شرح دهی و نتوانی...

سخت است بخواهی از نبودش و از دوریش بنویسی و نتوانی....

سخت است بخواهی از صندلی خالیش بنویسی و نتوانی....

و از همه سخت تر وقتیست که بخواهی بنویسی چقدر برای بودنش خوشحالی و باز هم....

از اینجا به بعد تنها سعی در نوشتن نجواهای قلبم خواهم کرد که تنها خودم صدایش را میشنوم ....

بودنت برایم لحظه لحظه شوق را تداعی می کند و واژه ی بی رحم تنهایی را به یغما می برد

شیرینی وجودت طعم انگبین را از یادم برده و با نامت تمام نام ها را به دست مهربان باد سپرده ام....

تلخی هایم همه با شهد شیرین هستی ات محو می شوند و تلخی هایت.....مگر تو تلخی هم داری؟!

سطر سطر احساساتی که از قلبم نشات گرفته و به دست هایم می رسند تا حروف را بر صفحه ی سپید جاری کنم تنها به خاطر پیوند قلب هاست...

بعضی حرف ها را نه می توان بر زبان جاری ساخت و نه بر هیچ کجای دنیا حک کرد.......بارها گفته ام بعضی از جملات را تنها می توان حس کرد....

تقدیم به کسی که می دانم تک تک حروف واژه هایم را حس می کند....

 



[ چهارشنبه 92/3/29 ] [ 11:7 صبح ] [ نویسنده ]

نظر

گم گشته

و باز هم یک متن قدیمی دیگه.....

می گردم،می چرخم،میدوم،ولی نمی بینمت......پیدایت نمی کنم گشتنی بی مقصد و بی هدف!!!!

معبودم در کدامین لایه نهفته زندگیم پنهان شدی که نمی یابمت؟در کدامین برهه از زمان تنهایم گذاردی؟...... چگونه پیدایت کنم؟به کجا بیاییم؟؟؟؟؟شاید کعبه آری شاید که پیدایت کنم......

 اما....اما صدای همای در گوشم می پیچد:به گرد کعبه می گردی پریشان که وی خود را در آنجا کرده پنهان اگر در کعبه می گردد نمایان پس بگرد تا بگردیم...بگرد تا بگردیم.....

بهترینم نمی دانم کجا بود که تو را گم کردم.....و حال نمی دانم که چگونه پیدایت کنم.....

من اما خسته نمیشوم از این همه گردش دنیا شاید که بیابمت در بین این همه......

 نازنینم بارها به دنبالت آمدم تا شاید دستم را بگیری تا شاید بشناسیم.....تا شاید قبولم کنی تا شاید......

نمی دانم شاید تو خواستی دستم را بگیری ولی من دستم را به سویت دراز نکردم شاید تو مرا سالهاست که شناخته ای از همان لحظه که پدرم آدم را آفریدی اصلا مگر می شود کسی مخلوق خویش را نشناسد بدون شک من نشناختمت....

غمگینم؛غمگین تر از بشری که مسیرش را گم کرده.....

دل گیرم دل گیر تر از.........

صدای موذن در گوشم طنین می اندازد:الله اکبر.....الله اکبر

 آری پیدایت کردم انتهایش یافتمت....وضو می گیرم و نماز می خوانم اما این بار با همیشه متفاوت است این بار در بین قد قامه الصلوه نمازم تو را می بینم؛می شناسمت و دستم را به طرفت دراز میکنم.....

 این بار می دانم که برای که و برای چه نماز می خوانم.....انا اقرب من حبل الورید

 دستم را بر روی قلبم میگذارم و تو را حس میکنم گویی تو را در نزدیکترین خانه گم کرده بودم بی دلیل نیست که یاد این مصرع می افتم:در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را.....

 صدایت را میشنوم حال می فهمم که تو دست مرا رها نکرده بودی و این من بودم که چون طفلی خردسال دستت را رها کردم و سرگردان از نبودنت در کوچه ها و پس کوچه ها دنبالت می گشتم......

حال به هر کجا می نگرم تو را می بینم.چه در برگ گلی و چه در چشمان طفل خردسالی و چه در رودخانه نیلی.......

تو همه جا بودی....هستی ....و خواهی بود......



[ جمعه 92/3/17 ] [ 10:28 صبح ] [ نویسنده ]

نظر

::

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه