سفارش تبلیغ
صبا
چه می کنه این بی کاری

همه ی ما می دونیم که از کار بی کار کردن خلق الله کار درستی نیست،کسی  که از کار بی کار بشه آخرش معلوم نیست که به کجا کشیده میشه،اگه آدم تنبلی نباشه و دوباره کمر همت ببنده حب شاید و فقط شاید بتونه یه جای دیگه واسه خودش کار دست و پا کنه اما خب خیلی هم مشخص نیست که در جامعه ای که دکتر مهندساش بی کارن بشه کاری پیدا کرد یا نه!

ماجرای کوکب خانوم و حسنک وکبری هم دقیقا از جایی شروع شد که وزیر محترم آموزش و پرورش کاملا محترم تصمیم گرفت یه عده از کارمنداش رو به بهانه ای بیرون کنه تا بتونه عده ی دیگه ای رو استخدام کنه و این طوری شدکه عده ی زیادی از کارمندان با سابقه ی دولت از کار بی کار شدن.

از اونجایی که وزیر محترم و دوستان محترم ترشون تا حالا زیاد پیشنهاد و راه کار عملی و غیر عملی داده بودن که هیچ کدومشون به مرحله ی اجرا نرسیده بود دوستای قدیمی ما هم این مساله رو جدی نگرفتن تا روزی که از خواب بیدار شدن و فهمیدن که جدی جدی از کار بی  کار شدن...

آخرین سالی که این دوستان کار می کردن بر می گرده به13 سال پیش یعنی آخرین روزای کاریشون رو با من و دوستان هم سن و سال من گذروندن،برای ما روزای خوبی بود اما برای کوکب و حسنک و کبری و پترس و دهقان فدا کار روزایی بود پر از استرس !

بعد اون دیگه هیچ کس از این کارمندان محترم خدمت گذار خاطره ساز خبری نداشت تا حدود یکی دو هفته ی پیش که من تصمیم گرفتم برم و یه احوالی از این دوستان قدیمیمون بپرسم....گزارشاتی که در ادامه اومده رو عینا از دوستامون گرفتم که به علت کمبود وقت خلاصه شده ی درد دل هاشونه....

اول از همه تونستم آدرس خونه ی کبری رو پیدا کنم که البته پیدا کردنش با دادن کلی پول شیرینی و پول زیر میزی و رومیزی همراه بود که یه چیزی حدود حقوق یک ماهم رو شامل میشد به هر تقدیر آدرس رو با کلی مشقت یافتم....حتما به یاد دارین که کبری تصمیم گرفته بود کتاباش رو توی بارون نذاره تا خیس بشن با محاسبات من از13سال پیش تا الان کبری باید یه دختر جوون حدود 24-25 سال می بود.

زنگ در رو که زدم یه خانوم که سنش حدودا 40-45می خورد در رو باز کرد.

-          سلام ببخشید مزاحم شدم با کبری خانوم کار داشتم همیت جا زندگی می کنه دیگه؟

-          سلام....خودم هستم....امرتون؟

من که حسابی جا خورده بودم اول دست و پام رو گم کردم اما بعد از استعداد خارق العادم کمک گرفتم .... وقتی گفتم براس چه کاری رفتم پیشش ازم دعوت کرد که برم توی خونش تا با هم یه چای بخوریم و حرف بزنیم...

یه خونه ی کوچیک توی یکی از محله های پایین شهر...

وقتی نشستم گفتم:ببخشید کبری خانوم شما همونی هستین که توی زندگیش تصمیمات بزرگ و حیاتی می گرفت؟

کبری آهی کشید و گفت: آره خودمم....

-          میشه برامون از زندگیتون بگید؟

-          من بعد از این که بی کار شدم اول برای مقابله با این بحران بزرگ تصمیم گرفتم که از تصمیمی که یک عمر به همه آمورش داده بودم برگردم و برای همین هم کل کتابام رو بردم تو حیاط...هرچی منتظر بارون موندم آسمون سر ناسازگاری داشت و نیومد که نیومد....واسه همین هم شیرآب رو باز کردم و خودم همه رو خیس کردم تا یه مقدار دلم خنک بشه...مادرم که  این صحنه رو دید همون جا سکته کرد و عکرش رو داد به شما و جان به جان آفرین تسلیم کرد.....حالا دیگه من موندم و یه عالم کتاب خیس شده که دیگه به درد نمی خورد،منم چمدونم رو بستم و از اون خونه زدم بیرون....قرار بود دوباره یه تصمیم بزرگ بگیرم که این بلای خانمان سوز به جونم افتاد و معتاد شدم...چند سالی به همین منوال گذشت اما من که زن روزهای سخت بودم و معروف بودم به تصمیم گیری های حیاتی دوباره تصمیم گرفتم و ترک کردم....تو مرکز ترک اعتیاد بودم که یه آشنا پیدا کردم و باهم ازدواج کردیم.

هنوز کبری در حال تعریف کردن بقیه ی ماجرا بود که یک مرد وارد خونه شد که چهرش به شدت برام آشنا بود...کبری از جاش بلند شد و منو معرفی کردو بعد هم گفت:پترس جان ناهارت آمادست...!!!

من که تازه دو هزاریم جا افتاده بود فهمیدم که بــــــله فرشته ی نجات کبری خانوم آقای پترس خان معروف خودمون بودن....

از پترس خواستم قبل از خوردن ناهار از خودش برامون تعریف کنه

پترس لبخنذی زد و گفت:اون موقع ها از بی کاری افسردگی مزمن گرفته بودم برای همین تصمیم گرفتم دوباره یک سوراخ پیدا کنم که انگشتم رو بکنم توش تا هم جون آدما رو نجات بدم هم شاید دوباره بتونم جایی استخدام بشم....اما دریغ از حتی یک سد سوراخ...منم که عصبانی شده بودم خودم یک سد رو سوراخ کردم و انگشتک رو کردم توش اما گویا سوراخ به قدر کافی بزرگ نبود و من دیگه نتونستم دستم رو از توش بیرون بکشم....حدود سه شبانه روز همون طور مونده بودم تا بالاخره یه آشنا پیدا کردم و برام کمک آورد بعد از اینکه بردنم بیمارستان مجبور شدن انگشتم رو قطع کنن....

بعد هم دستش رو نشونم داد که سه تا انگشت نداشت...پترس ادامه داد:من از رو نرفتم و این حادثه دوبار دیگه هم تکرار شد اما دیگه اون آدمای قدر شناس توی این دوروزمونه پیدا نشدن که نشدن...یکی از دوستام که دید من با این کارم دارم همه ی انگشتام رو از دست میدم دم یکی از دوستاش رو دید تا تونستم تو یک مرکز ترک اعتیاد استخدام بشم....

پترس تازه چونش گرم شده بود که زنگ در رو زدن...صغری دختر کوچیکه کبری و پترس در رو باز کرد و از توی حیاط داد زد:مامان خاله کوکب اومده برامون اش آورده...

کوکب خانوم که وارد شد اصلا باورم نمی شد با خودم گفتم:منو این همه خوشبختی محاله...شانس بهم رو کرده بود...به جای این که من برم دنبال بقیه ی کارمندا بگردم خودشون داشتن با پای خودشون میومدن پیشم...

موضوع رو که برای کوکب خانوم تعریف کردم اومد نشست کنارم و گفت:

از کجا بگم؟از گرون شدن تخم مرغا یا از پیدا نشدن شیر یارانه ای؟...من اون روزا دیگه حقوق نداشتم که بتونم سلیقه به خرج بدم و زن با سلیقه ای باقی بمونم برای همین هم از اسم و رسمم سواستفاده کردم وهرکی که میومد خونم بعد از خوردن ناهار پول ناهاری که خورده رو چندبرابر ازش می گرفتم...آخه دیگه نه توان داشتم که تخم مرغ بخرم و نه جون داشتم کفش آهنی پام کنم و برم دنبال شیر یارانه ای... با همون پولا کم کم برای خودم یه رستوران نقلی زدم و الان هم چند تا کارگر دارم شکر خدا روزگار بدی نیست...

من پرسیدم ازدواج نکردین؟

خنده ی تلخی کرد و گفت:هیییییی....اون موقع ها که جوون بودم و ترگل و ور گل دوتا خواستگار داشتم...یکیشون چوپان بود که البته بعد از ازدواج فهمیدم شغل اصلیش چوپانیه و یکیشون هم دهقان...هردوتاشون ادعای عاشقی داشتن...اما اون جوری که خودشون می گفتن دهقان ثروتی نداشت و چوپان خیلی پولدار بود...خب مسلما منم جوون بودم و چوپان رو انتخاب کردم که اون موقع ها بهم گفته بود واردات پشم و وسایل یدکی گوسفند داره!!!....دهقان وقتی فهمید من ازدواج کردم از زندگی نا امید شد....بعد هم خبر رسید که یک روز اون قدر ذهنش مشغول بوده که وقتی می خواسته یک قطار رو با مسافراش نجات بده وقتی پیرهنش رو در میاره یادش میره آتیشش بزنه که نورش رو بقیه ببینن و تو اون حادثه هم خودش کشته میشه و هم....

پرسیدم خب الان پس حتما با شوهرتون خوشبختین؟

کوکب خانوم گفت:اون مرد نه واردات پشم داشت و نه پول و ثروت اون یه چوپان بود یه چوپان دروغگو!

تازه متوجه شدم که چی به چیه!....با هیجان پرسیدم این چوپان و اون دهقان همون چوپان دروغگو و دهقان فداکار خودمون نبودن؟

-          چرا خودشون بودن....

از مرگ دهقان اظهار تاسف کردم و گفتم خب حالا چوپان کجاست؟

-          اول فکر می کردم که می تونم اصلاحش کنم اما دروغاش همینطور بزرگ و بزرگتر شد تا جایی که دیگه نتونستم تحملش کنم و ازش طلاق گرفتم

-          خب چوپان کجاست؟

-          نمیدونم حتما دوباره یم بدبخت دیگه رو پیدا کرده تا با دروغاش خامش کنه...

از حسنک هم پرسیدم که پترس گفت اون بلافاصله بعد بی کاری همه ی گاو گوسفنداش رو که داشتن از گشنگی تلف می شدن رو  فروخت و غیر قانونی از کشور خارج شد...دیگه هم کسی ازش خبر نداره!

باهمه ی کسایی که قرار بود باهاشون حرف بزنم صحبت کرده بودم ....از همه خداحافظی کردم و اومدم بیرون...تنها کاری که از دستم بر میومد اظهار تاسف واسه سرنوشت تلخ کسایی بود که یک عمر  به  من و تو و پدر مادرامون خدمت کرده بودن....چه می کنه این بی کاری!!!

 

 



[ دوشنبه 91/11/16 ] [ 3:47 عصر ] [ نویسنده ]

نظر

::

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه