سفارش تبلیغ
صبا
قوانین نانوشته دانشجویی

سلام.....

خیلی نیست که برای روزنامه ی شهر آرا مطلب می نویسم.....البته این روزنامه خاص مشهدی های عزیزه.....اگر احیانا دوشنبه روزنامه دستتون رسید.....صفحه ی دانشگاه ستون یادداشت های دانشجویی رو یه نگاهی بندازینپوزخند

اولین نوشته

از ابتدای زندگی بشر تا کنون قوانینی وجود داشته که هیچ کجای دنیا ثبت نشده اما همواره آدمی مجبور به تابعیت از آن بوده است که احتمالا نام این قوانین را با نام آشنای«قوانین نانوشته» شنیده اید.

برای روشن شدن قضیه حتما همه ی ما این موضوع شگفت انگیز را تجربه کرده ایم که اگر در حال انجام کاری مهم و حساس هستیم و به اصطلاح دستمان به شدت بند است نوک بینی مبارک شروع به خارش می کند،آنچنان شدید که گویی در عمر خود تا به حال هیچ وقت سعی در خاراندن این عضو حیاتی نکرده ایم.

اگر شما هم دانشجو هستید یا حداقل با یکی از این افراد فرهیخته ی جامعه در ارتباط می باشید بعید به نظر می رسد که با قوانین نانوشته ی دانشجویی آشنایی نداشته باشید.لذا در این نوشتار تصمیم بر مکتوب کردن بعضی ازاین قوانین نانوشته کردیم باشد که با مکتوب کردن آن،این قوانین هم به جرگه ی قوانین مکتوب شده ای بپیوندد که تا به حال هیچ فردی در هیچ مکانی از آن پیروی نکرده است.

قانون شماره ی یک:«شما همواره در کلاس هایی که استاد در ابتدای ساعت حضور و غیاب می کند پنج دقیقه دیر می رسید.»

قانون شماره ی دو:«هر وقت که قرار است برای خواندن درس در شب قبل از امتحان تا صبح بیدار بمانید و درس بخوانید ساعت هشت شب به شدت خوابتان می گیرد در حالی که شب های پیش تا صبح به همراه خانواده مسابقات فوتبال داخلی و خارجی را تماشا می کردید.»

قانون شماره ی سه:«هر جلسه ای که شما در کلاس حضور ندارید استاد برای دانشجویان حاضر در کلاس از یک تا سه نمره ی ارفاقی در نظر می گیرد.»

قانون شماره ی چهار:«اگر در روزهای سرد زمستان تصمیم به ایفا کردن نقش یک دانشجوی وظیفه شناس را بگیرید و به موقع در کلاس حاضرشوید آن جلسه به علت برودت هوا تشکیل نمی شود.»

قانون شماره ی پنج:«هرگاه شما بعد از سالیان دراز تصمیم به بدگویی از استادی بگیرید که همه او را هر صبح و شام مورد عنایت قرار می دهند استاد مورد نظر دقیقا قصد عبور از پشت سر شما را کرده و به طور کاملا اتفاقی تمامی سخنوری شما را می شنود.»

قانون شماره ی شش:«وقتی در هوای بسیار گرم تنها برای دیدن استاد محترمتان به دانشگاه رفته اید،استاد مربوطه دقیقا ده دقیقه قبل از ورود شما به دانشگاه راه منزل را پیش گرفته است.»

قانون شماره هفت:«اگر به علت مراسم عروسی نوه ی دختر عموی مادرتان با خیال راحت شب قبل از امتحان با این که درس نخوانده اید به عروسی بروید به این امید که در امتحانات استاد مورد نظر راه تقلب باز است؛استاد در هوای گرم بالای چهل درجه ی سانتی گراد سرما می خورد و به جای خود سه مراقب دیگر را در جلسه حاضر می کند.»

قانون شماره ی هشت:«اگر در طول ترم شما فقط یک بار فراموش کنید که تلفن همراهتان را بر روی حالت سکوت قرار دهید در کلاس استادی است که بسیار روی صدای زنگ تلفن حساس بوده وبرحسب اتفاق دوست قدیمیتان همان هنگام هوس می کند که بعد از سالیان دراز حال شما را جویا شود.»

این قوانین تنها بخشی از صدها قانون نانوشته ای است که هیچ گاه مکتوب نگردیده است اما تجربه ثابت کرده که با تاسیس دانشگاه در کشور این قوانین هم پا به عرصه ی هستی نهاده اند.

اگر شما هم فکر می کنید که بدشانس ترین دانشجوی این مرز و بوم هستید خواندن این نوشته می تواند مرهمی بردل تنگتان باشد.

تقدیم به شما......



[ یکشنبه 91/12/27 ] [ 1:12 عصر ] [ نویسنده ]

نظر

لحظه هایی برای با هم بودن...

و لحظه هایی برای با هم بودن....

امروزدومین روزیست که دانشجویان  دانشگاه فردوسی قرار است نمایش لحظه هایی برای باهم بودن را به روی صحنه ببرند....

من-نویسنده وبلاگ رقص قلم- دیروز از تماشاچیان این نمایش بودم....نمایشی که هم دلی،صمیمیت و همکاری را میشود در چشم تک تک بازیگرانش دید...

امشب و فردا شب نیز آمفی تئاتر دانشگاه فردوسی مشهد مکانی خواهد بود مناسب  لحظه هایی برای با هم بودن.....

بازیگران دانشجوی خوش ذوق این نمایش زیبا،بازی را به نمایش گذاشته اند که با وجود دانشجویی بودن و نه چندان حرفه ای بودن بعضی از بازیگران نمایش دست کمی از بازی های حرفه ای بازیگران حرفه ای(!)ندارد.....

این نمایش با نشان دادن  صحنه هایی متفاوت از زندگی خواهر و برادرهایی متضاد و متناقض شروع می شود و در طی مسیری با مطرح کردن مسائلی از جامعه ی امروزی ادامه میابد....

حمیدرضا درودی،امیرکفشدوزان ،شادی شاهرخ و مهراوه رحمتی تعدادی از بازیگرانی هستند که در این مجموعه به ایفای نقش می پردازند....

سعید(با بازی حمیدرضا درودی)برادر بزرگ خانواده در صحنه هایی چنان به نمایش جان می دهد که در صحنه هایی از نمایش تمام حضار با وی همزاد پنداری کرده و با او و به همراه او گریه می کنند!

گاهی مکان هایی وجود دارد که کسی از آن با خبر نیست....اما جاییست برای"لحظه هایی برای با هم بودن"

از دوستانی که فرصت دارن دعوت می کنم امشب و فردا شب ساعت 18 به آمفی تئاتر پردیس مراجعه کنند و دیدن این نمایش زیبا رو از دست ندن.....



[ سه شنبه 91/12/22 ] [ 5:23 عصر ] [ نویسنده ]

نظر

شهر من بهشت...

می توانی اصفهانی باشی و دلت تنگ باشد و به سی و سه پل بروی برای خوب شدن حال دلت یا هرصبح به جای خالی زاینده رودی که دیگر نه زاینده است و نه رود بنگری و حال دلت را خراب تر کنی.

می توانی شیرازی باشی و در غم فراق عزیزت به آرامگاه حافظ بروی و فال بگیری و شیخ شیراز بگوید:یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور... یا به دیدار شیخ اجل سعدی شیرازی بروی و ساعت ها به گفت و گوهایش گوش کنی و از دنیا فارغ شوی.

می توانی فرزند دریا باشی و در بوشهر و بندرعباس زندگی کنی و از دنیا شاکی باشی و بر روی ماسه های نرم ساحل بنشینی و در یک غروب گرم تابستان تا طلوع تمام شکایت هایت را با دریا بازگو کنی و خالی شوی از تمام سنگینی های روزمرگی

می توانی در مازندران و گلستان و گرگان زندگی کنی و دلت تنهایی بخواهد و به دل کوه و جنگل بروی و ساعت ها در میان آن همه صلابت و استواری یا سبزی و طراوت تنها خودت باشی و خودت.

می توانی پایتخت نشین باشی و دوست داشته باشی همه ی شهر زیر پایت باشد و به برج میلاد بروی و از آنجا همه ی شهر را زیر پا بگذاری.

اما اگر شرق نشین باشی نه نیازی به کوه و دریاست و نه نیازی به سی و سه پل و برج میلاد!...

اگر شرق نشین باشی و دلت تنگ باشد،در غم فراق عزیزی باشی،دلت پر باشد از شکایات روزمره زندگی ،احساس کنی به تنهایی نیاز داری و یا دلت زیر پا گذاشتن همه ی دنیا را بخواهد همه و همه را یک باره و در یک جا می توانی برطرف سازی...

فقط کافیست اینجا زندگی کنی؛اینجا مشهدالرضاست...شهر بهشت....

درست است که همه ی ایران سرای من است اما هیچ کجای ایران مشهد نمی شود...

هرچند که حال زمین و زمان بد است//یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای//اینجا برای عشق شروعی مجدد است

 

 

منتظرت هستم

دوستان شنبه منتظرحضورگرمتون هستیم.....

 



[ چهارشنبه 91/12/16 ] [ 1:15 عصر ] [ نویسنده ]

نظر

چندیست که دیگر هیچ نمیدانم

نمیدانم از کجا بنویسم و از چه و که؟

چندیست  دیگر هیچ نمیدانم.....

چندیست که هر دوی ما تصمیم گرفتیم یکی برای ماندن و یکی برای رفتن......

چندیست که خود شده ام متشکل از صنایع الکمال.....

خوب نگاه کن......می بینی؟ این منم نه یک متناقض نما!........شاید هم حق با تو باشد چندیست که دیگر مصداق واقعی پارادوکسی شده ام که به راحتی میتوان از چشم هایم همه چیز را خواند....

چندیست که در عین شادی صدای هق هق گریه هایم به گوش همه میرسد و در عین غم خنده شادی سر میدهم.....

خوب نگاه کن....می بینی؟این منم نه یک متضاد!.......اما نه شاید هم حق با تو باشد چندیست که متشکل شده ام از همه اوصاف ناهمگون  غم و اندوه شادی و سرور......یاس و نا امیدی،امید و امید و امید......

چندیست تمام وجودم تلمیح شده است....به خود مینگرم و به یاد می آورم گذشته را.......

دست هایم هنوز بوی تضمین میدهند........

دیگر هیچ مراعاتی در من نمی یابی.من حتی خود هم نمیدانم که این منم.نمیدانم چرا دیگر هیچ تناسبی در وجودم نمی یابم!

همیشه تشبیه هایت را دوست داشتم فرشته،گل،گلاب،.......من اما حال نیز تشبیه میشوم به ......!حتی خود نیز از گفتنش واهمه دارم چه برسد به تو!

چندیست که شده ام تکرار،تکراری که تصدیر در آن نمایان است.اول و آخر همه یکی شده ام دیگر حتی تنوع هم با من قهر کرده است....

اطرافیانم همه بادید ایهام به من می نگرند.دیگر هیچ یک نمی دانند که من دقیقا که هستم!ومن سعی دارم این ایهام را با تناسبی ساده همراه کنم تا دیگران از چشمانم نخوانند که چه هستم....!

دیگر کس نمیداند که من با یک تشخیص ساده زنده ام....هیچ کس نمی داند که من با جان بخشی هنوز روی دو پا راه میروم.!

من اکنون  مکنیه ای هستم که هر کدام از اوصافم را وام گرفته ام از اشیا و این گونه میتوان عکس را در من مشاهده کرد!

هنوز هم نمیدانم  از کجا بنویسم و از چه و ازکه؟

چندیست که دیگر هیچ نمیدانم.....

 



[ چهارشنبه 91/12/2 ] [ 1:8 عصر ] [ نویسنده ]

نظر

::

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه